ماهی گلی

من اومدم باز.

کم مینویسم.چون خیلی نمیتونم حرفامو راحت بگم.نه تو صحبت کردن نه تو نوشتن.سختمه

میام سر میزنم.نوشته های دوستامو میخونم.اما خودم گفتنم نمیاد.

از دی ماهه میرم سر یه کار خوب.با همکارا و رییس خوب. روزام خوب میگذره.

اما تو این هفته خاله ی مهربونم خاله ی بزرگم برای همیشه از پیشمون رفت .... 

رفتنش انقد دردناک بود که ......

 نیومدم خبرای بد بدم. اما روزام یکنواخت و تکراری شده.تنهام.

خیلی تنهام....

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 20:32 | خودم | |

دلم بدجوری گفته.خیلییییییییییییی

 

جمعه بیست و نهم مهر 1390 | 16:49 | خودم | |

خدا رو شکر.....

روزای خوبی رو میگذرونم.

این چند روز کلی رانندگی کردم و راه افتادم.خیلی خوشحالم.همیشه فکر میکردم من نمیتونم هیچ وقت رانندگی کنم اما الان میبینم نه.میتونم.خوبم میتونم.دیشب با مینا رفتم تا صادقیه تو ترافیک رانندگی کردم.راحت بودم .امروز صبح هم قرار بود بریم به نینی کوچولومون سر بزنیم.خودم تا خونه خاله پشت فرمون بودم.

رفتیم نینی رو دیدیم.میگم نی نی چون هنوز اسم نداره.فعلا رو اسم " ملیسا " به یه توافق اولیه رسیدن.

خیلی نازهههههههههه خیلی.

کلا بچه آرومیه.نغ نغو نیست.ماشالا حسابی هم اهل خوردنه.همش شیر میخورد.

اومدیم خونه.با مریم اینا هماهنگ کردیم بریم بیرون.من و مامان از خونه ما رفتیم.مریم و مامان باباش هم از خونه مادربزرگ مریم اومدن.خیلی خوش گذشت.هوا خیلی خنک بود.الانم اومدم و دارم مینویسم.

همین .دیگه خبری نیست.

ولی فکر تنهایی ناراحتم میکنه .تنهااااااااااام

جمعه پانزدهم مهر 1390 | 20:41 | خودم | |

میدونم که خیلی وقته هیچی ننوشتم.خیلی وقته

تو این مدت خیلی اتفاقا واسم افتا.اتفاقای خوب و بد زیادی افتاد.

یکی اینکه شرکت بلاخره پولمو داد البته نه به این آسونیاها.خیلی پیگیر شدم و زنگ زدم و حرف زدم که دلش رحم اومد و ریخت به حسابم.نرگسم که دله ی طلا.زودی رفتم همرو طلا خریدم.

خبر بعد اینکه دو دفعه رفتم شمال.دفعه ی اول رفتیم با خاله اینا ایزدشهر.که عاشقشم.خیلی دوست دارم اون ویلا رو که همیشه میریم.عید فطر اونجا بودیم و نماز عید رو رفتم  یه مسجد همون نزدیکیا . البته نزدیک دریا خوندم.من نماز عید فطررو خیلی دوس دارم.کل ماه روضونو به عشق نماز عیدش روزه میگیرم.(امسال ۲۹ روز زوره گرفتمممممممممممممممممم)

خیلی خوش گذشت و چون تعدادمون زیاد بود شبا تا صب لب دریا یودیم لذت سفر چند برابر شد.

بار دوم هم با دوست مامانم که تازه گیا اومدن همسایه ما شدن (البته ۳۰ سالی هست با هم دوستن تازه اومدن محل ما) و یه دختر داره به اسم مریم که من تنها با خانواده اونا و دوستای اونا رفتم .این بار نوشهر رفتیم. از هوا بگم که بینظیر بود خنک بارون و مه.هوایی که من عاشقشم.اولین بار بود که با این جمع سفر میرفتم.خیلی خوش سفر بودن و باهاشون احساس راحتی داشتم.

خبر بعد اینکه بابا برام ماشین خرید و مشغول تمرین باهاشم که دستم راه بیفته.خیلیییییییییی از این بابت خوشحالم که ماشین دارم.محسن هم کمکم میکنه و روزی ۲ ۳ ساعت درو دور میکنم تا روون بشم.

 

 

خبر مهم بعدی اینکه :

نی نی کوچولومون که بی صبرانه منتظرش بودیم امروز ۱۰ مهر درست روز سالگرد ازدواج مامان و باباش بهدنیا اومد.الان که دارم مینویسم از خوشحالی نیشم بسته نمیشه.

خدایا شکرت به خاطر اینکه هم خودش هم مامانش سالم و سرحالن.صب رفتم بیمارستانی که زهرا اونجا زایمان کرد.وقتی رسیدم داشت واسه اولین بار شیرش میداد.از خوشحالی فقط اشک میریختم.احمد رو که دیگه نگو داشت تو آسمونا پرواز میکرد.خیلی نازه نینیمون.لپاش آویزون دختر نازمون. اما هنوز اسم نداره.علی الحساب فندوق صداش کردم امروز.

اینم  بگم که چند روز پیش یه شوک اساسی از طرف یه آدمی که وجودش و نفس کشیدنش هوا رو کثیف میکنه بهم وارد شد که اگه بشه تو یه پست مینویسم .

 

 

فعلا همه چی خیلی خوبه خدا رو شکر.

دوستای خیلی خوبم که تو این مدت یادم بودین خیلی از همتون ممنونم. و دوستون دارم.همتونو هر روز خوندم و سر زدم (مخصوصا سپیده خ خ و پرپر جونم ).

اگه خواستین بگین آدرس ف  یس ب وو کمو واستون بذارم.

 

 

یکشنبه دهم مهر 1390 | 23:39 | خودم | |

یه سال کارکردم واسشون .خدا شاهده از جونم مایه گذاشتم.مهندس رو مثه داداشم میدونستم.سعی میکردم کاری کنم که بتونم شرکت رو کمک کنم. کاری کنم که همه چی خیلی خوب پیش بره و کاری نمونه که یه وقت مهندس صداش در بیاد و اذیت بشه.

اول که رفتم قرار بود کار مهندسی کنم خیر سرم.گفتم واسه شروع جای خوبیه.اولاش که رفتم خیلی سعی کردم محیط کارمو جوری شکل بدم که خودم توش احساس آرامش کنم. دفتر شرکت به حدی کثیف بود که من تا یه ماه فقط از وقتی میزفتم رو صندلی پشت میز میشستم و عصر هم پا میشدم میومد.هر چی میگفتم کارگر بگیرین بیاد اینجا رو تمیز کنه گوش نمیکردن.همینجوری سوسک از در و دیوار میرفت بالا.

تا اینکه یه روز که نودن زنگ زدم نظافتچی اومد کل شرکت رو ار در و دیوار گرفته تا یخچال و گاز شست و رفت.ببعد زنگ زدم به یکی از این مهندسا گفتم اومدنی یه پودر سوسک کش بگیرین بیارین سم پاشی کنیم.

خلاصه بعد از سم پاشی و نظافت دیگه انقد شرکت تمیز شد که خودشون کیف کمیکردن راه میرفتن تو شرکت.اما به روی خودشون نمیاوردن که اینکارارو من کردم.

انقد منو اذیت کردن و با حرفاشون منو میکبوندن که نگو.دو تا ندید بدید که به نون و نوا رسیده بودن.هر چی تا حالا تو عمرشون ندیده بودن تازه تازه داشتن بهش میرسیدن و خدا رو بنده نبودن.

مثلا به من میگفتم خانم فلانی شما تا حالا ماهی خوردی ؟

یا مثلا خانم فلانی تو تا حالا شمال رفتی ؟

ملا خانم فلانی یه سری سوسیس تازه اومده که تو روده گوسفند  و گاو سوسیس پر میکنن تا حالا خوردی؟

اما نمیدونستن اینا که واسشون اینجور چیزا آرزوه واسه من و خانوادم خاطرس.

خیلی عذابم میدادن.منم صدام درنمیومد.شده بودم پیک موتوری شرکت.تلفنچی شرکت.چک نقد کن شرکت.بانک برو بیای شرکت.مسئول خرید شرکت.انقد رفتمو و امودم بیرون از شرکت که تو اون محل همه منو میشناختن.

جالب اینجا بود که وقتی میدیدن من انقد کار میکنم و میرم میام فکر میکردن من خیلی بد بخت بیچاره ام.مثلا یه روز کارمند بانک گفت شما تحصیلاتت چیه که انقد کار میکنی واسه اینا و میری میای؟ مگه با دیپلم نمیتونی جای دیگه بری کار کنی؟ گفتم دیپلم چیه خیر سرم مهندسم.یارو کپ کرده بود.باورش نمیشد. بعد گفت چی خوندی گفتم الکترونیک .گفت آخه چرا تن به همچین کاری دادی.گفتم خودمم فکر نمیکردم اینجوری بشه.فکر میکدم کار مهندسی قراره بکنم.

یه لوازم تحریر فروشی بود که خیلی میرفتم دیگه باهاش جور شده بودم.به بار بهش گفتم میخوام برم از شرکت.دنبال کارم.گفت دیپلم داری؟ دیپلم چی داری؟ گفتم بابا من مهندسم.به قیافم نمیخوره.گفت به قیافت میخوره اما به کارت نه.

بعد فکر میکردن که من از روی ناچاری دارم کار میکنم که پول دربیارم.اما وقتی میفهمیدن خونمون کجای تهرانه و وضع مالیه شخصیم چطوره تعجب میکردن.

یادمه زمستون شوفاژا خراب بود و دفتر شرکت جوری بود که اصلا آفتابگیر نبود.من از صب تا شب اونجا سگ لرز میزدم.انقد احمق بودم که ول نمیکردم بیام بیرون.

اما عین خیالشون نبود.تو اون شرکت به جز من سه تا مرد بودن که یکیشون رئیس من بود.دو تا دیگه هم کارشون از ما جدا بود.اما من باید واسه دوتا شرکت کار میکردم.

انقد بی ادب و بی شعور بودن که جواب سلام منو به زور میدادن.خلاصه از روز احمقی 11 ماه دووم آوردم.موقع  استعفا رئیم اشکش درومده بود که من به جز تو به کسی اعتماد ندارم.من کسی مثه تو پیدا نمیکنم که دلسوز باشه و خیالم ازش راحت باشه.

منم گفتم باهام درست رفتار میکردین.احترام میذاشتین.

موقع تسویه یک میلیون و دیویصست ازش طلبکار شدم.خودم حساب کتاب کرده بودم.گفت باشه من بررسی میکنم میریزم به حسابت.

گفتم باشه.خداحافظی کردمو اومدم خونه.

دو هفته بعد زنگ زدم گفت تا آخر همین هفته میریزم به حسابت.

هفته بعد زنگ زدم گفت همین یکی دو روزه میریزم به حسابت.

یه هفته بعد زنگ زدم گفت خانم کریمی من رفتم بامک بریزم دیدم حساب کتابت اشتباهه.(توجه کنین رفته بانک یهو دیده )

گفت بیا شرکت باز حساب کتاب کنیم.گفتم باشه.هر چی زنگ زدم شرکت گوشیو برنمیداشت و موبایلش خاموش بود.

یه هفته بعد زنگ زدم برداشت گفت بیا.رفتم گفت من با شما توافق کردم که 50% حق بیمتو خودت بدی!!!!!!!!!!!!!  شوکه ده بودم.من همچین چیزی ازش نشنیده بودم اصلا.مثه چی داشت دروغ میگفت.گفت که باید بدی .من از کل حقوقی که باید بهت بدم کم میکنم.هر چی گفتم من همچین توافقی باهات نکردم قبول نمیکرد.بعد با کلی منت گفت حالا بیا حساب کن که 50% چقدر میشه حق بیمه 11 ماهت.حساب کردم شد 450هزار تومن.گفت من اینو بهت به عنوان پاداش هر وقت داشتم بهت میدم.ازم امضاگرفت که من450 هزار رو گرفتم که بعدا بریزه به حسابمومنم مثه احمقا امضا کردم.گفت بقیشو میریزه فعلا.الان رفتم دیدم فقط 350 ریخته فعلا.دارم از عصبانیت میمیرم.

میدونم که با این امضایی که ازم گرفته جلوی شکایت کردن منو گرفته و پولمو هر وقت دلش بخواد میده و من کاری نمیتونم بکنم.همین

فقط بونه که لعنت همیشگی من پشت سرشه.نه به خاطر پول.به خاطر کارهایی که براش کردم و از جونم واسش مایه گذاشتم اما نفهمید و ارزش قائل نشد و انقد اعصابمو خورد کرد.

سه شنبه چهارم مرداد 1390 | 13:35 | خودم | |

دیگه از از اول تیر نرفتم سر کار. بسمه دیگه بریدم واقعا.

خیر سرم درس خوندم که عملگی نکنم.منو با پیک موتوری و منشی اشتباه گرفتن.اندازه 4 نفر واسشون کار کردم.بسه هر چی رفتم بانک هر چی رفتم بیمه هر چی رفتم دنبال کار مناقصه.جای حسابدار جای مدیر عامل جای آبدارچی جای منشی کار کردم.اما تنها کاری که نکردم کار به عنوان یه مهندس برق بود.

یه شرکت کوچیک با دفتر 60 متری که توش دو تا شرکت فعالیت میکردن.من هم باید در یک زمان واسه هر دو تا شرکت کار میکردم.انقد همش سرم شلوغ بود که نمیرسیدم نهار بخورم.تو گرما و سرما.تازه انتظار داشتن وقتی میام خونه کارای اونارم با خودم بیارم خونه انجام بدم.

اولین شرکتی بود که من توش مشغول به کار شدم..صفر کیلومتر بودم.اونا هم تا جایی که میتونستن کار بارم میکردن.جواب سلام منو نمیدادن اما تا کارشون میفتاد هی میگفتن خانم فلانی خانم فلانی .از صبح که میرفتم شرکت تا 5 عصر یک کلمه با من حرف نمیزدن.تو شرکت من بودم و 3 تا مرد.که یکیشش مدیر عامل یکی از شرکتا بود و دوتا دیگشونم مدیر عامل و کارمند اون یکی شرکت.در کل من تنها خانم اون شرکت بودم وهیچکی بنود یک کلمه باهاش حرف بزنم.از صبح هی ساعت رو نگاه میکردم تا ساعت 5 بشه بیام خونه.

از لحاظ روحی داغوووون شده بودم.چون میدیدن من وضع مالیم خوبه و خانوادم همه جوره ساپورتم میکنن به من میگفتن : خانم * شما مرفه بی دردی.حقوق میخوای چکار؟لازم نداری که

هی میگفتن شرکت ما مجموعه کوچیکیه.باید هوای همو داشته باشیم.این حرفشون یعنی از حقوق حالا حالاها خبری نیست.

خلاصه با سختی 11 ماه تحمل کردم.من که انقد نازک نارنجی بودم هی صبر کردم و تحمل کردم اما دیگه بریدم.

از اول تیر نرفتم دیگه.فقط امیدوارم که تسویه کنه باهام و نذاره به حساب مایه داریه بابام و پولمو بده.

جمعه دهم تیر 1390 | 15:44 | خودم | |

از سنگ نو که برگشتیم نهار آماده بود.انقد فعالیت کرده بودم که مثه جاروبرقی شده بودم.کلی غذا خوردم.خیلی غذا هاشون خوشمزه بود.قرار شد که عصر همه گی بریم ییلاق.ویلای عمه بزرگه.عمه بزرگه وضع مالیشون خیلیییییییییییی خوبه.بهشهر خونه دارن.اما ویلا ییلاقی توی یه  جایی به اسم " نیالا" دارن.که همون جا هم گاوداری و باغ و اینجور چیزاشون هست.از بهشهر راه افتادیم سمت نیالا.اول به یه شهری رسیدیم به اسم گلوگاه.از گلوگاه دیگه مسیر وارد جنگل شد.هر چی پیش میرفتیم مه غلیظ تر و هوا سرد تر میشد.خنک خنک.باز من تا کمر از ماشین بیرون بودم.(نگید دختره دیووونس)بهترین مسیری که تا حالا توش بودم.مه غلیظ و غلیظ تر میشد.دیگه از جنگل اطراف فقط چیزی شبیه سایه معلوم بود.

یه جایی رسیدیم به اسم توسکا چشمه یه یه دشت مسطح بود که میخواستن قبلنا مجموعه گردشگریش کنن که نشده.شوهر عمه بزرگه خیلی پیگیرش بوده.یک متر از هم فاصله میگرفتیم همو نمیدیدیم.سسسسسسسسسسررررررررررررددددددد

باز سوار ماشین شدیم .10 دقیقه بعد نیالا بودیم.ویلا که بزرگ و شیک و رو به دشت.یعنی تو بالکن که وایمیسادی تا کیلومترها هیچ ساختمون و خونه ای جلوت نبود.همش جنگل و دشت.

عمه بزرگه هم که مهربون و شیرین و بگو بخند.واقعا ایننجا دلم واسه بابام سوخت که چرا خواهراش انقد عفریته ان که حتی خودم حاضر نیست ببیندشون.

عمه بزرگه با اینکه سنش زیاده خیلی شارژه.خیلی بگو و بخنده.از ما شیطونتر بود.شوهرشم که یه فرشته به تمام معنا.یکم نشستیم و حرف زدیم و حال و احوال و تعریف و اینجور چیزا.عمه گفت برامون آش پخته.آش ماست( با اش دوغ فرق داره.) توش باقالا و شوید و اینجور چیزا داشت.بینهایت خوش مزه.بعد عصرونه رفتیم تو دشت قدم بزنیم.مه شده بود.از یه طرف درختای میوه ی سبز از یک طرف مزرعه گندم.از هر نوع سبزی و میوه ای که بگی داشتن.

مامان اینا فقط کلی گال گاو زبون از تو مزرعه کندن.ماه هم که همچنان مشغول عکس بودیم با بچه ها.بعد برگشتیم تو باغ پشت خونه رو آتیش  چایی درست کردیم و کلی میوه و تخمه و ازاینجور چیزا.بعد اومدیم تو حیاط آهنگ گذاشتیم با بچه ها رقصیدیم.

دیگه هوا تاریک شد .رفتیم تو ویلا .موقع شام واقعا من نمیدونم عمه چه جوری اینهمه غذایای جور واجور و خوش مزه درست کرده بود.من که دیگه تو خوردن اختیار خودمو نداشتم بس که خوردم.بعد شام ما ها تو اتاق خواب بودیم دیدیم صدای آهنگ میاد اونم با چه صدای بلندی.رفتیم تو حال دیدیم عمه آهنگ گذاشته و داره شمالی میرقصه.ما ها هم قاطی شدیم یه دو ساعتی حسابی رقصیدیم.عمه خیلی باحاله.کلی جو میداد بهمون.

بعد هر کی پیشنهاد میداد چی بازی کنیم.که آذین گفت پانتومیم.چه استقبالی شد از نظرش.

دوتا گروه شدیم و شروع کردیم.خیلی حال داد.از خنده همه سیاه شده بودن.بعضی جمله ها خیلی سخت بود.بعضی خیلی راحت که با اولین حرکت همه میفهمیدن.تا ساعت 1 بازی طول کشید.بعد همه دنبال رختخواب میگشتن که بخوابن.

چون خونه ییلاقی بود و تعداد ما زیاد بود رخت خواب اندازه نبود.من که یه تشک زیرم انداختم یه تشک روم.از بس سرد بود کلی کیف کردم.بعد رفتیم تو اتاق خواب کلی تخته بازی کردیم.البته بازی کردن چون من بلد نبودم.دیگه از خستگی بیهوش شدم.وای دم صبح یخ کرده بودم.

صبح بیدار شدیم دیدیم سفره چیدن از اینور تا اونور.چه چیزایی تو سفره گذاشته بودن.

حیلم.باقالا پخته.کره.گوجه خیار.پنیر.مربای زرشک.مربای تمشک.مربای بهار نارنج و ...........

شوهر عمه حلیم پخته بود.انقد که ماه بود به خدا.با چه لذتی پذیرایی میکرد.به نظرم اگه بابای احمد زنده بود حتی از اینم بهتر میبود.

بعد صبحونه گفتند بریم یه جا چشمه س شنا کنیم.بهش میگفتن شمشیر بر.به اینخاطر میگفتن که انگار اونجا قبلا کوه بوده.اما به خاطر یه اتفاقی شکاف ایجاد شده داخل کوه و توش چشمه جوشیده.پسرا که کلی با خودشون لباس اینا آورده بودن که برن شنا کنن.

اما انگار چون فصل شالیکاری بود همه ی آب رو به داخل زمینا هدایت کرده بودن و آب خیلی کم بود.فقط پاهامونو گذاشتیم تو آب.برگشتیم خونه.نهار بازم خیلییییی مفصل بود.بعد نهار هم راه افتادیم سمت تهران.جاده هم خیلی خوب.ترافیکم اصلا نبود.ساعت 11 شب خونه بودیم

اینم از گزارش سفری که خیلی خوش گذشت.خیلی خاطره انگیز بود.همیشه همیشه  و تا همیشه یادم میمونه.

عمه ها خیلیییییی  دوستون دارم.دو تاتونم ماهین به خدا

 

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 | 14:36 | خودم | |

پنج شنبه شب که مامان با خاله اینا حرف میزد خاله گفته بود که خواهر شوهراش زنگ زدن و خیلی اصرار کردن که حتما بریم بهشهر پیششون.و خاله انا هم گفتن بریم.ما هنوز تو خط همدان و اونورا بودیم.که بابا بیرون بود زنگ زد گفت دوستاش میگن چون این چند روز همش عزاش جاهای تفریحی این شهرا هاهمش تعطیله.و برینم بی فایدس و خبری نیست.

پس ما هم قرار شد بریم با خاله اینا بهشهر.

مامان میگه من وقتی 2 ماه بودم رفته بوده بهشهر.یعنی 25 سال پیش.همیشه وقتی خواهر شوهرای خالم میان خیلی اصرار میکنن ما بریمو چند روز پیششون باشیم.اما هیچ وقت نمیشد.کلا خواهرای شوهر خالم خیلی خیلی مهربونن و من و داداشمو مثه احمد دوس دارن.

جمعه ختم بابا بزرگ نسترن بود و باید میرفتیم.وسایلمونو جمع کردیم.آماده گذاشتیم که وقتی برگشتیم بلافاصله راه بیفتیم.فتیم ختم.همه ی فامیلای نسترن اینا بودن.همشونم که منو کامل میشناسن.مامان نسی خیلی گریه میکرد.خیلی ناراحت بود.خودش بالای سر بابا ش بوده که فوت کرده.مامان نسی رو خیلی دوس دارم.تا حالا ندیده بودم گریه کنه.اشم درومده بود.خیلی بد بود.من فقط این خانواده رو تو روزای شاد و عروسی و جشن دیده بودم.حالم خراب بود.خواهر شوهر و جاری نسی هم اومدن.طبق معمول خواهر شوهرش کونشو کرد به من و رد شد.نمیدونم من چکارش کردم؟ من که فقط تو رو در حد سلام و علیک میشناسم و برخورد دیگه ای باهات ندارم مگه خود درگیری داری؟ دیوانه

نیم ساعت نشستیم و پا شدیم اومدیم سمت خونه.با خاله اینا هماهنگ کردیم ساعت هفت از خونه راه بیفتیم.از جاده فیروزکوه.فیروزکوه نگه داریم شام بخوریم.

تو راه برگشتن مامان و بابا دم هر میوه فروشی پیاده میشن میوه میخریدن.از هر نوع میوه جات و سبزیجاتی که بگی خریدن.

تو راه زنگ زدیم گفتیم داداشم آماده باشه تا وسایلو بیاره بذاریم تو ماشین.

رسیدیم خونه ساعت 7 بود.مثه جیمبو جت آماده شدیم و راه افتادیم.بابا اصلا دوس نداره شبا رانندگی کنه.میگه نور چراغ ماشین روبرویی چشامو اذیت میکنه.

خدایی اینکه میگن جاده ها شلوغ میشه و ترافیکه همش چرت و پرته.میخوان ملت رو تو تهران نگه دارن تا آمار عذادارا زیاد بشه.هر جا هم که یکم ترافیک میشد خود پلیسا جادرو نگه داشته بودن.مثلا با اینکار میخوان بگن آی ملت ترافیکه.نرید مسافرت.

تو جاده که خاله اینا از ما خیلی عقب تر بودن.نتونستیم فیروزکوه نگه داریم.از فیروزکوه دراومدیم به سمت ساری.تو جاده مه شده بودهوا سرد سرد.رو زمین یه چیزایی مثه برف نشسته بود.من که پنجره ماشین رو باز گذاشته بودم.دو تا  دستامو از پنجره بیرون برده بودم.صورتممم بیرون بود از ماشین .دستام منجمد شده بود.دستامو و صورتم مرطوب مرطوب شده بود.به خدا مثه دیوونه ها شده بودم.از گرمای تهران فک کن بری همچین جایی.

خیلی هواشو دوس داشتم.بابا هم مثه من گرماییه.هونم پنجرش تا آآخر پایین بود و حال میکرد.بعد از اینکه یه تونل بزرگ رو رد کردیم مه کم شد.رسیدیم ساری.میخواستیم منتظر شیم اونا برسن که من نمیدونم با چه سرعتی اومده بودن که ما رو رد کرده بودن.

حالا بابا خوابش گرفته.ما ها همه گشنه ایم.اونا هم که رفتم جلوتر از ما.دیگه با کلی خواهش و التماس اونا نگه داشته بودم وسط بیابون ساعت 12 شب.نه رستورانی نه مغازه ای.فقط نفری یه لیوان چایی خوردیم و باز راه افتادیم.بابا هم که پاشو گذاشته بود رو گاز و هی تند تر میرفت.نیم ساعت بعد بهشهر بودیم.رفتیم خونه عمه کوچیکه .

عمه کوچیکه سنش زیاده حدود 50 اینطورا. اما ازدواج نکرده.خیلییییییییییییی مهربونه.( خوش به حال احمد با این عمه هاش.ما که نفهمیدیم عمه یعنی چی).

فک کن ساعت 1 شب ساختمونو گذاشته بودیم رو سرمون.محسن رفته بود از ماشین ساک بیاره دزدگیر اتصالی کرده بود.یه محل رو سر ما بود.دیگه تا شام بخورن و بخوابیم شد 3.

دختر عموی احمد هم با دوستاش اومده بود.اونا تو اون یکی اتاق خواب بودن.

پنجره پذیرایی خونه عمه کوچیکه رو به جنگل باز میشد.صبح که چشمو باز کردیم دیدیم از پنجره جنگل معلومه.تصور کن تو خونه خوابیده باشی.چشاتو باز کنی روبروت جنگل باشه.هوا هم که خنک خنک.بی نظیر بود.واقعا تا حالا انقد باحال از خواب بیدار نشده بودم.البته جنگلش تحت حفاظت شدید بود و کلا حصار داشت.به همین خاطر حیوونای زیادی توش زندگی میکردن . از شر آدما راحت بودن و راحت میومدن پایین جنگل.که عمه گفت اینجا خیلی گراز میاد و من بهشون غذا میدم.من و بابا و محسن و احمد و بقیه مثه شکارچیا پشت پنجره کمین کرده بودیم گراز ببینیم.خلاصه یه هفت هشتایی گراز اومد پایین و ما واسشون نون و غذا ریختیم.البته ترسو بودن.

دیگه وقت صبحونه شد .شمالیا عادت دارن سفره هاشون خیلی مفصله.تو سفره صبحونه انواع مربا ها .کره پنیر تخم مرغ گردو فندوق و خیلی چیزای دیگه بود.اون دخترایی که گفتم اومده بودن هم بیدار شدن اومدن بیرون.رها که دختر عموی احمد بود.آذین دوست رها و نغمه دوست و همکار رها.اول خوب ما ها غریبه بودیم و با هو رودرواسی و این حرفا.خلاصه صبحونه خوردیم و کلی حرف زدیم و قرار شد بریم بیرون بگردیم.تعدامون زیاد شد.

من مامان بابا محسن احمد زهرا خاله فرزانه رها آذین نغمه عمه آیدا.

گفتن بریم یه جایی به اسم سنگ نو.ما هم رفتیم.نزدیک خونه عمه بود.یه جایی مثه تنگه واشی اما خیلی خفن تر.صخره ها خیلی بلند تر.پر از درخت .تاریک و رودخونه پر آب و سرد.خیلی هم خلوت بود.یعنی به جز ماها هیچ کس هیچ کس نبود.از اولش عکس انداختیم و ادا بازی درآوردیم.همه به خاطر اینکه کفشاشون خیس نشه دمپایی پوشیده بودن.اما من کفش راحتی پوشیدم.اونا که دمپایی داشتن هم سر میخوردن هم دمپایی تو آب از پاشون درمیومد.خلاصه کلی گرفتار شده بودن.من نه پام خیس شد نه مشکلی داشتم.وقتی رسیدیم دم آبشار یهو پریدم تو آب.یخ کرده بودم.خیلییییییییییی عالی بود.البته ترسناکم بودا.خلوت خلوت.تاریک و جنگل.ادای فیلم ترسناکارو درمیاوردیم.

تا ظهر اونجا بودیم.بهشت روی زمین بود به خدا.من و اون 3 تا دخترا که همش مشغول عکس بودیم.

 

 

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 | 11:43 | خودم | |

چهارشنبه عصر که مامان با خاله حرف میزد گفت که انگار قراره چند روز تعطیلی رو برن خونه خواهر شوهرش تو بهشهر.خاله گفت نرگسم بیاد.قرار شد من وسایلمو با خودم ببرم سرکار.از شرکت برم خونه خاله .که جمعه راه بیفتیم.

کلی اساس جمع کرده بودم.نمیدونم.عادتمه.میخوام تا سر کوچه هم برم کلی وسیله با خودم برمیدارم.

یه ساک دادم بابام گذاشت پشت ماشین.کوله پشتی خودمم کلی پر کردم.با خودم بردم سرکار.

نهار همه خونه خاله بودیم.منم میخواستم واسه مامانم کادوی روز مادر رو با تاخیر بخرم.

این رئیس دیوونه ی من که طبق معمول پنجشنبه ها خل میشه دلش نمیاد بذاره من زود برم.میگه تو شرکت کار هست .بمون.قرتر بود ۱ راه بیفتم ۳ بود بالاخره رضایت داد.دیوانه س بخدا.مشکل داره با خودشم.

خلاصه ساعت ۳ رفتم از پاساژ سر کوچه شرکت یه گوشی رو که قبلا پسندیده بودم بگیرم که گفت تموم کرده باید یه رب منتظر شم بیارن واسش.

خلاصه از این یارو هم بدم میاد شدید.هر وقت از سر پاساژ رد میشم کلی ادا اصول درمیاره واسم.

مجبور شدم یه رب بشینم تو مغازش و واسش لبخند های الکی و زوری بزنم.

دیگه گوشی رو آورد.و دیدم و امتحانش کردمو پولشو حساب کردم.

رفتم سمت خونه خاله.خونشون کوچه پشتی خونه مادر جونه که تو چند تا پست قبلی گفتم خرابش کردن.از سر کوچه که رد میشدم اصلان نتونستم تو کوچه رو نگاه کنم.دلم نمیومد ببینم خرابش کردن.تند از سر کوچه رد شدم.

خاله اینا تازه خونشونو عوض کردن.یه هفتس.بلد نبودم.کلی تو کوچه پلاکارو نگاه کردم.پلاک قدیم.پلاک جدی.کلی گیج شدم.تا اینکه ماشین بابا رو جلو در یه خونه دیدم.بعد پلاکو نگاه کردم.دیدم شماره جدیدش همونس که من دنبالش بود.

خدا رو شکر خونشون خیلی قشنگ و دلباز بود.

گوشی مامان رو دادم بهش.خیلی خوشش اومد.نهارمو تنهایی خوردم و یکم استراحت کردیم.برنامه مسافرت هنوز اکی نشده بود.منم اینهمه اساس با خودم برده بودم.همه میگفتن که جاده ها شلوغه.شمال نریم.بریم یه جا دیگه..مثلا جاهیی که تا حالا ندیدیم.

مثلا زنجان-همدان-و ....  همه پیشنهاد میدادن.قرار شد با بقیه هم حرف بزنیم همگی بریم زنجان.گنبد سلطانیه رو که تا حالا ندیدیم و ببینیم و بعد بریم همدان غار علی صدر.

منم پاشدم همه بند وبساطمو جمع کردم رفتم خونه با مامان و بابا.قرار شد فردا یعنی جمعه همه با هم بریم.

فقط امروز بی خود کلی بار اینور اونور کردم.

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 | 10:47 | خودم | |

تو اون روزایی که هی مامانه حسین میگفت آی قلبم آی قلبم و به خاطر مهریه قلبش درد میگرفت هی مامانم داشت برای بابام تعریف میکرد که آره مامان حسین قلب دردگرفته و میگه میخوام برم بیمارستان و این حرفا.

بابام گفت : ای تو اون دهلیز چپش.آخه مهریه قلب درد داره؟

چند روز بعد از اینکه همه چی بهم خورد رفته بودیم با مامان و بابا خونه خاله اینا پیاده.داشتیم برمیگشتیم باز حرف مهریه و قلب مامانه حسین افتاد.

بابام : ای تو اون دهلیز .............نرگس دهلیز راستش بود یا چپش؟

من : با خنده : چپش

بابام : اره همون چپش.الان اعصابم بهم ریخته.راست و چپشو قاطی کردم.!!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 | 9:20 | خودم | |

www . night Skin . ir